تبليغاتX
لبهاي بسته
هی فلانی زندگی شاید همین باشد...
بعضی آدما مثل ترن شهربازی هستند،

                                                  از با اونا بودن لذت میبری

                                                                                      ولی باهاشون به هیج جا نمیرسی....

باور کن....


این روزا یه چیزایی بد جور بهم ثابت شده.در حال حاضر هم توی شوکم.این که حتی صمیمی ترین دوستت هم ممکنه که یه روز از یه قدمیت رد بشه ولی بهت سلام نکنه (و این دقیقآ بر میگرده به بی وفایی اون )شاید باور نکنی ولی چند روز پیش صمیمی ترین دوستم باهام این کارو کرد.الانم یه بغض عجیبی دارم که مطمئنم به گریه تبدیل نمیشه.(چون دیگه ارزش نداره برام).

یه چیز دیگه هم که بهم ثابت شده اینه که گاهی اوقات با آدمی رودررو میشی که هفت پشت بهت غریبست،ولی وقتی میبینه یه مشکلی داری،کلی کمکت میکنه.چند روز پیش هم یه نفر همین کار رو باهام کرد.

گاهی اوقات هم توی یه دوره ای از زندگی سگیت با یه آدم به روبه رو میشی که بد جور باهاش به مشکل میخوری...دعوای لفظی و هزار جور کار دیگه....بعد چند سال که بهش بر میخوری تا چشمات رو باز میکنی میبینی شده دوستت که کلی با معرفته....

امیدوارم ارتباط معنایی حرفام رو با  جملات بالای پستم درک کرده باشی....

فقط اینم بهم بدجور ثابت شده که تو این دنیا به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد....باور کن

قصه است این،قصه،آری قصه ی درد است 

 شعر نیست                          

این عیار مهر و کین مرد ونامرد است

بی عیار و شعر محض خوب وخالی نیست

هیچ-هم چون پوچ-عالی نیست

این گلیم تیره بختی هاست. باور کن

 

                                                                                                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 11:8  توسط منيژه  | 
سردی زندگی رو دارم توی دستام حس میکنم.دستای بی حس و کرخ شده ای که یه روز خودشون رو توی گرمی دستای تو قایم میکردند.هوا هم دوباره سرد شده...دوباره تکرار ... تکرار...تکرار... بهار.تابستون.پاییز.زمستون زندگی ما آدمام بدجور توی تکرار خلاصه شده .

(دیگه همین مونده بود که من راجع به زندگی نظر بدم.آدمی که اصلآ طعمشو نچشیده یا حسش نکرده) لعنتی ...این برگ درختا هم مثل اینکه جای خوبی پیدا کردن برای ریختن...ریختن بالای سر من... به اطرافم نگاه میکنم :کوه های بلند و بازم بلند...دره ای با شیبی تند و وحشی...هوای مه آلود ...همه جا برام بوی مرگ میده ...حتی این گلهای مثلآ قشنگ...نمیدونم .دلم میخواد همه چیز توی خاطر آزرده ام ثبت بشه...کنار دره راه میرم و فکر میکنم...به اون وقتایی که تمام خوشبختی های دنیا رو به یه لحظه نبودن تو نمی فروختم ...

اما تو چه ساده منو فروختی !!!مگه نه؟؟؟ ........ذهنم میره تا شبای برفی که تا صبح به یاد تو کنار پنجره ی کلبه ی متروکه می نشستم و رقص برفا رو توی هوا نگاه میکردم............به عصرای بارونی که توی کوچه باغهای خیالم پامو روی جاپای تو میذاشتم... چشمامو میبندم و یه نفس بغض آلود عمیق میکشم...بوی نم خاک بارون خورده حالمو بهم میزنه....دیگه از همه چی این دنیای فانی متنفرم....

تعادلمو از دست میدم...ولی برام مهم نیست.قبل از این خیلی چیزای دیگه رو از دست داده بودم....تو رو ....عشق رو....روحمو....دیگه مهم نیست.بذار همه چیز از دست بره....شاید از سقوط راه پرواز رو یاد بگیرم...پس بذار زیر پام خالی بشه ....خالیه خالی.........................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 11:53  توسط منيژه  | 
باد تندی می وزد.کنار ساحل راه میرم،دارم به گذشته فکر میکنم ،به زمانهای دور...اون موقع که یه بیمار پارانویی بودم،و تو به خاطر اینکه رنج رو توی چشمام نبینی ازم دور شدی،و رفتی...البته فقط من این اینگونه فکر میکنم،افکار بقیه مریضه،میگن تو منو ول کردی و رفتی دنبال خوشبختیت.هه،چه دیونه هایی پیدا میشن....مگه نه ؟؟دوباره به دور و برم نگاه میکنم،به بادبادک توی دستم خیره میشم که هر جا میرم دنبالم میاد...صبر کن ببینم:من دیوونه نیستم و نبودم،دوباره به گذشته ها فکر میکنم...آره من یه آدم حسابی ام،من دکترم.یه دکتر خوب،از اونایی که همه مریضا براش سر و دست میشکنن... وای که چقدر مریضای بی پول رو عمل کردم و دستمزد نگرفتم........ولی صبر کن ببینم:یه دکتر باید توی بیمارستان پیش مریضاش باشه!!پس...من اینجا چیکار میکنم؟؟؟ای خدا چرا حافظه م منو یاری نمیده؟؟؟نکنه فراموشی...؟؟؟ به دور و برم نگاه میکنم... چرا دریا اینقدر طوفانیه؟؟؟دریا...چقدر این اسم آشناست....اسم مستعار من دریا نبوده؟؟؟آره...داره یادم میاد...دریا جو.........و...........و............ن یه گیلاس دیگه...دریا بیا کارت دارم ...نکنه ساقی بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!آره من ساقی بودم...........دود،قهقهه های مستانه،عشوه های زنانه.کاباره...داره یادم میاد.......................به بادبادکی که توی دستمه نگاهی میندازم،خیلی بالا رفته...صداش میزنم .صدام رو نمیشنوه،داد میزنم...هییییییییییییی!!!میگه چیه؟میپرسم :تو میدونی من کی ام؟چی ام؟....فکر میکنه..........میگه تو هیچی نیستی.باور کن...حرفش رو مزه مزه میکنم...بدم نمیگه،آره من هیچی نبودم و هیچی هم  نیستم...بهش نگاه میکنم:مرسی بادبادک جان.

میگه قابلی نداشت،ولی صبر کن ببینم اگه تو هیچی نیستی٬ پس چرا منو دنبال خودت میکشونی؟ اصلا به چه حقی؟

فکر میکنم....راست میگه.خوب تو منو دنبال خودت بکشون...اونم میگه باشه،من شفق رو دوست دارم،میخوام تا شفق ببرمت،تا نیست شی..................................................................

من هیچی نبودم،هیچی نیستم،هیچ شدم...پوچ شدم.

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 21:32  توسط منيژه  |